پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پارسا و مهرسا

با سر برو تو كتاب

من اخر كتاب خوان هستم تا جايي كه با سر ميرم تو كتاب  اينطوري                        . و شايدم اينطوري و گاهي هم با خنده وگاهي هم متفكر وگاهي هم بايد بترسم اما كارهاي funny انجام ميدم   ...
19 دی 1390

دالي

خوب اينم يكجور دالي كردنه ديگه(اينم بگم كه من خيلي به محصولات ارايشي بهداشتي علاقه دارم از جمله كرم مرطوب كننده) و مواقعي كه خيلي خسته باشم هم اينجوري ميشه البته دالي بازي  با پرده و كتاب و اينها رو هم بلدم ها حالا خجالتم نديد ديگه ...
19 دی 1390

يازده ماهگي

بدون هيچ سر وصدايي وارد ماه دوازدهم زندگيم شدم ديگه وقتي مامان بخواد عدد ماههاي عمرم رو  بگه انگشتهاي دستم كم  ميان و بايد بره سراغ انگشتهاي پام اين ماه هم مامان برام كيك درست نكرد به چند دليل يكش اين بود كه مامانم فعاليت ورزشيش رو شروع كرده و تقريبا هر روز تمرين شنا ميرفت و مسابقه داشت و مامانم دوتا مقام اولي به دست اورد  اما فعاليتهاي جديد من: در اين ماه كاملا  راه رفتن رو تمرين كردم و اگر حواسم نباشه خودم كل خونه رو ميرم در غير اينصورت دست  دردست اين وان راه ميروم 8 تا دندون خوشگل دارم (البته همشو اين ماه در نياوردم ) ناناي هم كه با دو دست انجام ميدم صداي زنبور هم ياد گرفتم دست وپا و چشم و مو &n...
14 دی 1390

سرمای هوا

خدا کنه که هوا از این سردتر نشه نمیدونم مامانم دیگه چه لباسی میخواد به من بپوشونه ...
11 دی 1390

شب یلدا

دیشب هم مامان لباس جدید تنم کرد بگم از کجا فهمیدم چون سریع دوربین اورد و از من عکس وفیلم گرفت  بعد هم شامم رو خوردم وخوابم گرفت ساعت 8.5 شب و من خوابیدم و باز هم خوابیدم وباز هم  ... ومن دیگه تعجب کردم که چرا صبح نمیشه خلاصه با هر زحمتی بود خوابیدم تا صبح شد وصبح فهمیدم که بله دیشب شب یلدا بوده یعنی بلندترین شب سال ومدار زمین در زاویه ٢٣ درجه قرار داشته و از این حرفها اما نکته مهم این بود که دیشب فقط 1 دقیقه از شبهای دیگه بلندتر بود و این من بودم که ندانسته جو گیر شده بودم  شاید به خاطر لباسم بود....   ...
5 دی 1390

جوجوه ميگه...

امروز مامانم داشت مثل هر روز  اموزش صداي حيوانات رو بهم ميداد بع بعي ميگه بع بع خروسه ميگه قوقولي قوقول جوجوه ميگه جيكو جيكو جيك كه در اين هنگام منم با صداي فوق العاده ظريفي گفتم جيك و باز مامان ذوق زده شد وتا شب بارها وبارها از من پرسيدند جوجوه ميگه؟ ومن هم هر بار گفتم جيك كلا من با جوجوها رابطه خوبي دارم اما نكته مهم اينه كه منظور از جوجو چيه ؟چون من مورچه رو با عنوان جوجو ميشناسم ،كبوترها حياط خونه مامان جون رو با جوجو ميشناسم و مجسمه هاي تو خونمون رو هم با همين عنوان حالا نميدونم كدوم جوجو ميگه جيك............
21 آذر 1390

اخرين روز ده ماهگي

در اخرين روز ده ماهگيم كاري رو شروع به انجامش كردم كه تا آخر عمرم ميتونم انجام بدم شايد الان كه دارم اين مطلب رو ميخونم ارزش اين كار برام خيلي كم شده باشه چون خيلي كار ساده  وتكراري هستش اما اون موقع كه يادش گرفتم فوق العاده برام مهم وبا ارزش بود  خيلي وقت بود كه براي رسيدن به وسايل مورد نظرم انگشتهاي مامان وبابا و در مواقع اضطرار هر  فردي كه نزديكم بود را ميگرفتم تا من تاتي كنم وبهش برسم اما در يك روز پاييزي دقيقا 12 اذر سال 1390 من دستم به زانوي مامان بود كه يكدفعه طي يك عمليات انتهاري دستم رو از زانوي مامان برداشتم وخودم به تنهايي شروع به راه رفتن كردم و خودم رو رسوندم به ديوار   وباز با ذوق مامان و بابا مواجه...
16 آذر 1390

ده ماهگي

ومن ده ماهم شد   اما اين ماه مامان گفت برات كيك درست نميكنم اخه يك جايي دعوت بوديم لباسهاي كاملا متفاوت تنم كردن  ومامانم بهم گفت دوست داره منم مثل اون ني ني باشم كه بخاطرش اين لباس رو پوشيدم  يعني شجاع و يك ادم مهربون    ...
15 آذر 1390